وبلاگ

  • طعمی که می‌چشیم: تولد

    طعمی که می‌چشیم: تولد


    قسمت هفت

    تابستون، توی این یکی دو هفته‌ حسابی روی گرم خودشو نشون داده. منم به نوبه‌ی خودم از این هوای داغ ‌بی‌نصیب نبودم. مثلا همین دوشنبه هفته‌ی قبل، گرمای هوا به قدری کلافه‌م کرده بود که قرار بعدازظهرم با بهناز رو فراموش کردم! روز قبلش از من خواسته بود که بعد از کار نرم خونه، تا به خاطر تولد مادرش یه جشن جمع‌وجور بیرون از خونه بگیریم.
    نزدیکای غروب، بی‌حال و عرق کرده اومدم خونه و بدون توجه به اطرافم رفتم زیر دوش آب سرد. از حموم که اومدم بیرون، متوجه شدم کسی خونه نیست! اولش فکر کردم بچه‌ها رفتن طبقه بالا. برای همین تلفن رو برداشتم و شماره بابا اینا رو گرفتم. شقایق گوشی رو برداشت.
    ازش پرسیدم: "بهناز اینا اونجان؟"
    گفت: "تو چرا خونه‌ای؟"
    گفتم: "پس باید کجا باشم؟"
    انگار که حرفی از دهنش در رفته باشه، خودشو پشت تلفن جمع‌وجور کرد و گفت: "چه می‌دونم! فکر کردم امروز اضافه‌کار می‌مونی."
    پرسیدم: "نگفتی، بچه‌ها اونجا هستن یا نه؟"
    جواب داد: "نـــه! مگه قرار بوده بیان این‌جا؟ لابد رفتن بیرون."
    با یه حالت عاقل اندر سفیه گفتم: "بیرون؟ این دم افطاری؟ اونم بدون این‌که به من خبر بدن؟"
    یه دفه یاد قرارم با بچه‌ها افتادم. محکم زدم رو پیشونیم و گفتم: "خبــــر دا دن! منه حواس‌پرت یادم رفته. به جای این‌که الآن رستوران نزدیک شرکت باشم، دارم تو رو سین جیم می‌کنم."
    شقایق گفت: "حالا عیب نداره، سریع حاضر شو، من می‌رسونمت."
    منم از خدا خواسته گفتم: "قربون آبجی برم، اتفاقا بچه‌ها ماشینو بردن."
    سریع لباس عوض کردم و رفتم پایین. دیدم شقایق، بابا و مامان تو ماشین منتظرن. سوار که شدم با تعجب پرسیدم: "شما هم می‌آین؟ می‌رفتیم خودمون!"
    مامان سری تکون داد و بابا هم زیر لب می‌خندید.


    وقتی رسیدیم اذان رو گفته بودن. بهناز و بچه‌ها سر یه میز گوشه رستوران نشسته بودن که فقط چهار تا صندلی خالی داشت. من پیش خودم حساب کردم الآن خانواده بهنازم بیان که دیگه جا نیست بشینن. از پیش‌خدمت خواستم برام یه شیشه آب معدنی خنک بیاره. لیوان اول رو که سر کشیدم، درگوشی از بهناز پرسیدم: "چرا مامانت اینا نرسیدن هنوز؟" بعد از لیوان دوم دوباره پرسیدم: "راستی! مگه تولد مامانت تو پاییز نبود؟"
    خدای من! 23 تیر، تولد مادرزنم نیست! تولد خودمه! زمانی متوجه قضیه شدم که پیش‌خدمت رستوران یه کیک تولد گذاشت جلوم که روش نوشته شده بود: امید جان تولدت مبارک :)
    البته اگه کیکی هم در کار نبود از شام می‌تونستم حدس بزنم که این شام تولد منه: "لازانیا با سس بشامل و گوشت".
    اون شب همه دست به دست هم داده بودن تا یه بار دیگه زندگی رو به من یادآوری کنن. به قول سهراب سپهری: "زندگی چیزی نیست كه لب طاقچه‌ی عادت از یاد من و تو برود."
    مرور همه خاطرات خوب با بهناز، خوشحالی بی‌نهایت بچه‌ها، بوسیدن پیشونیم توسط مامان و بابا، شقایق که مثل همیشه موقع فیلم گرفتن می‌خنده. این‌ها تصاویریه که سال‌های سال به خاطر خواهم داشت.

  • گالری
  • پرسش متداول
  • دانلود

موردی برای نمایش وجود ندارد.

موردی برای نمایش یافت نشد.

موردی برای نمایش یافت نشد.

نظر خود را در این باره ثبت کنید
alt
موارد را دوباره بررسی نمایید