وبلاگ

  • طعمی که می‌چشیم: خاطرات

    طعمی که می‌چشیم: خاطرات


    قسمت یازده

    عموما آدم‌های پا به سن گذاشته عادت دارن با دیدن هر چیزی، از گذشته هم یاد کنن. مثلا هر بار که به همراه بابا میرم حوالی بازار بزرگ، برام از قدیما و خاطرات دوران جوانیش میگه. یکی از همین خاطرات، مربوط میشه به اولین مرتبه‌ای که پدرم اسپاگتی خریده. اون زمان پاستا یک خوراکی وارداتی بوده و به دلیل ناشناس بودنش برای ایرانی‌ها، بیشتر توسط سفارت‌خونه‌های خارجی استفاده می‌شده. بابا داستان اسپاگتی رو، با لحن و کلام خاص خودش که برای من هم خیلی شیرینه، این طور تعریف می‌کنه:


    «من یه پسرعمو داشتم، خدا رحمتش کنه. ایشون یه مغازه داشت تو بازار بزرگ، طرفای بوذرجمهری سابق که میشه پانزده خرداد فعلی. من هر بار که برای خرید می‌رفتم بازار، حتما یه سر هم می‌رفتم مغازه ایشون. این آقا به خاطر نشست و برخاستی که با دوستان فرنگیش داشت، همیشه اجناس جدیدی از خارج کشور می‌رسید دستش. مثلا من اولین بار تلویزیون رو تو مغازه ایشون دیدم. یک مرتبه که رفتم اونجا، دیدم یک کارتن که درشم باز بود، توی مغازه هست. داخلش پر بود رشته. شبیه همین ماکارونی‌های رشته‌ای فعلی ولی یه کم بلندتر و ضخیم‌تر. به شوخی پرسیدم آقا! با این تَرکه‌ها کیو می‌خوای فلک کنی؟ خندید، گفت این رشته‌ها سوغات ایتالیا هستن. طرز پختش رو بهم یاد داد. البته گفت که ایتالیایی‌ها این‌طور درستش می‌کنن، شما اگه خواستی می‌تونی بذاری مثل پلو دم بکشه. خلاصه ما اینو ورداشتیم آوردیم خونه. مادرت درست کرد خیلی خوشمون اومد.

    چند روز بعدش من چند تا از همکارام تو اداره بهداری رو همراه بچه‌هاشون وعده گرفتم خونه. به مادرت هم گفتم فقط از این رشته‌ها بپز. آقا ما این دیس ماکارونی رو گذاشتیم سر سفره، اینا همه با تعجب ما رو نگاه می‌کردن. من هی می‌گفتم آقا بفرمایید میل کنید اینا می‌خندیدن. می‌گفتن فکر نمی‌کردیم شوخی‌های اداره رو تو مهمونی هم ادامه بدی. می‌گفتم آقا شوخی چیه؟! این غذا فرنگیه، شما میل کنید حتما خوشتون میاد. من خودم مامور بهداشتم، خیالتون راحت باشه. اینا زیر بار نمی‌رفتن. آخر سر من یکی از این رشته‌ها رو با دست بلند کردم بالا شروع کردم به خوردن، گفتم ببینید اینو باید این‌طور بخورید. آقا من این کار رو کردم، پسر همکارم گفت بابا منم طناب می‌خوام! یهو دست کرد تو دیس، یه رشته برداشت شروع کرد به خوردن. بقیه بچه‌ها هم پشت سرش شروع کردن با دست خوردن. یواش یواش که مهمونا فهمیدن قضیه شوخی نبوده، از غذا کشیدن تو بشقابشون. منم گفتم اگه چنگال رو بکنید تو غذا بپیچونیدش، رشته‌ها جمع می‌شن دور چنگال راحت می‌تونید میل کنید.

    فردای این جریان، همکارا تو اداره به من گفتن دیشب که رفتیم خونه، بچه‌ها به ما اصرار کردن از اون رشته‌های فرنگی بخریم. منم اینا رو ورداشتم بردم مغازه پسرعمو، گفتم آقا به همشون سوغات ایتالیا بده!»

  • گالری
  • پرسش متداول
  • دانلود

موردی برای نمایش یافت نشد.

موردی برای نمایش یافت نشد.

نظر خود را در این باره ثبت کنید
alt
موارد را دوباره بررسی نمایید