آرشیو وبلاگ

  • طعمی که می‌چشیم: خاطرات

    طعمی که می‌چشیم: خاطرات


    قسمت یازده

    عموما آدم‌های پا به سن گذاشته عادت دارن با دیدن هر چیزی، از گذشته هم یاد کنن. مثلا هر بار که به همراه بابا میرم حوالی بازار بزرگ، برام از قدیما و خاطرات دوران جوانیش میگه. یکی از همین خاطرات، مربوط میشه به اولین مرتبه‌ای که پدرم اسپاگتی خریده.

    بیشتر
  • طعمی که می‌چشیم: صبا

    طعمی که می‌چشیم: صبا


    قسمت ده

    «صبا مهاجری» باجناق خوش‌رو، خانواده‌دوست و موفق من که هفته‌ی قبل به همراه خانومش و بعد از چند سال دوری به ایران اومد، به خاطر اسمش ماجراهایی رو تجربه کرده که با هر بار شنیدنش اشکمون از خنده در میاد.

    بیشتر
  • طعمی که می‌چشیم: مهمان

    طعمی که می‌چشیم: مهمان


    قسمت نه

    هفته‌ی پیش خواهر بهناز به همراه همسرش بعد از چند سال دوری، برای تعطیلات تابستون اومدن ایران. دوقلوها از اینکه برای اولین بار خاله و شوهرخاله‌شون رو می‌دیدن حسابی ذوق زده شده بودن. خود بهناز با وجود اینکه هر روز چت و گفتگوی تصویری‌اش با خواهرجونش برقرار بود، ولی طوری برای دیدن خواهرش شوق داشت که من متقاعد شدم تکنولوژی هر قدر هم پییشرفت کنه، جای خالی یک سری چیزها تو زندگی رو پر نخواهد کرد.

    بیشتر
  • طعمی که می‌چشیم: جشن مزه‌ها

    طعمی که می‌چشیم: جشن مزه‌ها


    قسمت هشت

    "بهناز جان! فردا بعدازظهر آماده باشید، میام دنبالتون بریم برج میلاد. جشن خوراکی‌هاست." این جمله رو گفتم و روی کاناپه‌ای که دراز کشیده بودم خوابم برد. چند وقتی می‌شد که به بچه‌ها قول داده بودم ببرمشون از بالای برج، شهر رو ببینن. خصوصا که این روزا جشن رمضان و فستیوال غذایی هم در حال برگزاریه و تو فکرم بود که یه برنامه خیلی خوب ترتیب بدم.

    بیشتر
  • طعمی که می‌چشیم: تولد

    طعمی که می‌چشیم: تولد


    قسمت هفت

    تابستون، توی این یکی دو هفته‌ حسابی روی گرم خودشو نشون داده. منم به نوبه‌ی خودم از این هوای داغ ‌بی‌نصیب نبودم. مثلا همین دوشنبه هفته‌ی قبل، گرمای هوا به قدری کلافه‌م کرده بود که قرار بعدازظهرم با بهناز رو فراموش کردم! روز قبلش از من خواسته بود که بعد از کار نرم خونه، تا به خاطر تولد مادرش یه جشن جمع‌وجور بیرون از خونه بگیریم.

    بیشتر
  • طعمی که می‌چشیم: دعوت به ایتالیا!

    طعمی که می‌چشیم: دعوت به ایتالیا!


    قسمت شش

    آلبرتو بعضی وقتا از کلماتی استفاده می‌کنه که ذهن آدم رو برای مدت‌ها مشغول نگه می‌داره؛ مثل «پاستای جادویی» یا همین دعوت از ما برای رفتن به ایتالیا. تقریبا دو روز طول کشید تا بفهمیم منظورش از دعوت ما به ایتالیا، دعوت ما به رستورانی بود که سرآشپزشه. البته اولش بابا و مامان قبول نمی‌کردن...

    بیشتر
  • طعمی که می‌چشیم: طعم همزیستی

    طعمی که می‌چشیم: طعم همزیستی


    قسمت پنج

    اولین سحر ماه رمضون با صدای زنگ در، از خواب بیدار شدم. در رو که باز کردم، دیدم بابا یه دیس زرشک‌پلو با مرغ دستشه و پشت در وایساده. اومدم ازش تشکر کنم که فورا گفت: هیــــس! همسایه ایتالیایی‌مون خوابه. صبح همون روز، آلبرتو رو توی راه پله‌ها دیدم که از ورزش صبحگاهی برمی‌گشت...

    بیشتر
  • طعمی که می‌چشیم: پاستای جادویی

    طعمی که می‌چشیم: پاستای جادویی


    قسمت چهار

    آشپزی با عشق و علاقه می‌تونه هر آدمی رو سرحال بیاره و باعث بشه از غذایی که می‌خوریم به اندازه کافی لذت ببریم. چهره‌ی خوشحال بچه‌ها موقع خوردن شام این موضوع رو نشون می‌داد. تا قبل از این، من هیچ وقت تمایلی به خوردن پاستا با سس سفید نداشتم. ولی وقتی برای اولین بار تجربه‌ش کردم واقعاً نظرم تغییر کرد...

    بیشتر
  • طعمی که می‌چشیم: مهمانی ایرانی

    طعمی که می‌چشیم: مهمانی ایرانی


    قسمت سه

    دیشب پدرم به بهانه تماشای دسته‌جمعی مسابقه فوتبال ایران و نیجریه، از ما و خانواده آلبرتو دعوت کرده بود تا برای شام بریم طبقه بالا. مهمون‌نوازی ایرانی و البته سرآشپز بودن آلبرتو دست به دست هم داده بودن تا ما برای یه پذیرایی خیلی خوب از همسایه ایتالیایی‌مون مصمم باشیم.

    بیشتر
  • طعمی که می‌چشیم: همسایه ایتالیایی

    طعمی که می‌چشیم: همسایه ایتالیایی


    قسمت دو

    امروز دو ساعت زودتر از همیشه از سرکار برگشتم خونه. آخه طوفان هفته قبل آنتن تلویزیون رو از پایه کنده بود و به خاطر جابجایی اخیر فرصت نشده بود درستش کنم. ولی امروز صبح دیگه مادرم بهم اجبار کرد که برای مسابقه والیبال ایران و برزیل باید حتما تلویزیون رو راه بندازم.

    بیشتر